خفاندر

رذیغا خرده خرده داشت از شیفتگی به دیو انگی می رسید گفت چه ام شد در این سالیان؟! اندکی بعد، پدر عحفا رسید: که بادا باد هرکه هست جور که باشید، قیل و قال پدر ات و مادر و عمه کژوا، پشیز ئی نمیارزد!

جور هستید؟!

رذیغا ساکت ماند. پاسخ داد: هنوز نمیدانم، ندیده ام و نه شنیده ام.

عفحا کوچولو بازی می کرد.

اسمان را مه گرفته بود و دی ماه می خواست به دلو بریزد!

نخست بهمن چارصد و چار، قمر توی شعبان چمبره خواهد زد!

این را رذیغا گفت و خنده یی کرد تا عفحای کوچولو سر به او گرداند:

روز تولد ام درهم خواهد ریخت کوه پی‌کند!

عفحای کوچولو پرسید: چی چی؟!

اول شعبان!

بچهٔ بی‌چاره نه شعبان می دانست نه بهمن نه پی‌کند و دی و دلو و دیگر و دیگر

فقط یک بچه بود میان علفهای سبز، کفش دوزکان ریخته بر دامن سفید اش و چشم حسود رذیغا تحمل دیدن چنین زیبایی را نداشت.

نه شوئي نه دختری نه پسری نه خانه‌ئی داشت! مادرش می‌خواست همراه تکه های سیب، به سرکه اش بریزد و ترشی بیاندازد اش.

ساکت شدی؟! گفت: نه شنیده ام هرچه بر دل ات می رود و می اید، نه از تو

از هزاران زن دشتان مرده و زنده مانند تو!

پدر عحفا، برادر بزرگتر رذیغا بود و داناتر بود و از پنجاه به ان ور سن داشت.

دست دخترش را گرفت و از خواهر حرزین خودش دور کرد.

تا موقع شام ردیغا در میان سبزه ها نشست و گریه کرد

رذیغا دل اش می خواست عفحا بمیرد، دوستان کودکی اش بمیرند، چونکه تنهایی خودش را یک روز کشته بود، لیک ورد مرگ برای کسان بر دهان می‌خواند.

وقتی که کنار یکدیگر شام خورند، مصاحبت ئی میان شان صورت نگرفت.

همه خسته بودند، خوابیده بودند.

شاید دیگر نمی‌خواستند بیدار بشوند، حتی عحفای کوچولو.