ارزمون گفت: ستارهستاره اند که در تاریکی بالای سرمان اویزان اند، حالا تو(ی) حیوان نامئی حساس و متحرک و ناطق و عریان، سر شوخی باز کرده یی با ما و با (از ما بهتران)، که توی بوق و کرنا می کنی انسانی و انسانی و انسانی که چی بشود؟!
ژطاض تا بحرف امد، حرف اش را خورد و به نقش های قالی خیره شد و همچنان گوش کرد:
آن ستاره
که بالاست بالاتر از ابر،
از درختان از گنبد های طلائي مردگان از همهٔ دیوان برهم انباشتهٔ کوه دماوند و کوه سبلان، انجاست در یک تاریکی ساکت اویزان است، آویزان!
گفت: پس اگر من با همین استاره و اسمان و دیگران هم انس نگیرم، با چه گیرم با که؟!
با کسان؟!
ارزمون انگار که ناگهان حرفهایش را باخت و نگاهش را به جای دیگری دوخت.
گفت: شنیدی؟! یک چیز صدا کرد!
صدائي کرد چیزی و آن ژطاض بیچاره از سر داغ کردهٔ ارزمون پر زد!
چند سالی میشد که در سرش خانه کرده بود و با اینکه نمیخوابید، زنده بود. اب و چائي و دانهٔ اسپند میخورد؛
کلمه را دوست داشت، اما فن جدل نمی دانست، ارزمون هم به تحدید مسائل که میرسید، سفسطه میکرد و گفتاگفت شان مندراوردی تر از فلسفیدن هر فیلسوف مرد مرده یا زن زندهٔ پت یاره میشد!