خفاندر

در مشعر یک جوانک یی که تازه پشت لبان اش سبز شده، نمی توانی چیزی فرو کنی باید به طاعت او در آی و هرچه گفت و کرد و خواست، مقبول تو باشد!

یکجایی شنیدم دلیل شر بودن نسل ما، روغن نباتی و مواد نگه‌دارنده‌ی خوراکی هائیست که می‌خوریم از موقع دبستان و بوفهٔ انجا، تا حالا که هر جور دیگر اش را پیدا کرده ایم.

رذیغا «خاله زنک نباش! پشت این لکاته های چادری هم در نیا».

شریخا «نیستم! حقیقت همین است حداقل همین است که من شنیده ام، نمیتوانی ببینی همه دیوانه شده اند؟! کجاش دروغ بود که حالا من خاله زنکم و تو آزادی‌خواه و فمنیست و فلان و بهمان شده ئی»

شریخا تلفن را قطع کرده بود سیم اش را کشیده بود و تلویزیون هم سالهاست که در خانه شان خاموش است.

فقط می آیند اینجا دورهم غیبت این و ان را می کنند، مثل آن کتاب فقه که صادق هدایت دربارهٔ احکام ننه کلثوم و دیگران نوشته بود.

 روز ها را به زور قرص اعصاب می خوابیدند، زمستان بود، شبها بلند بود، نمیشد تحمل اش کرد.

خوابیدن کوتاه اش می کرد. بهتر اش می کرد.

رذیغا و برادر بزرگتر اش باهم زندگی می کردند، عحفای کوچولو دختر برادرش ۱۷ ساله بود، ته تاقاری بود. 

در زیر زمین خانه شان، پیش‌ترها، پسرخالهٔ رذیغا زندگی می کرد و درس می‌خواند؛

یک شبی که زنان خانه از خواب خوش بیدار شده بودند تا به خاله زنک بازیشان برسند، 

عحفا کوچولو در گوش شریخا جمله یی زمزمه کرد ان موقع ۵ سال بیشتر نداشت.

ان شب که ساعت از یک و نیم گذشته بود، اهالی خانه فهمید اند پسرخاله شان بچه باز است!

بیرون اش کردند.

چند سالی گذشته از ان شب، پسرخالهٔ بی‌چاره در شهر غریب تنها و اواره ماند و کارگری کرد و به درس و بحث کردن اش رسید.

حالا قاضی شده بود.

شریخا گفت «باید زنگ ئی به اش بزنیم، احوالی ازش بپرسیم، شاید بدرد دادگاه های طلاق مان بخورد!»

رذیغا «مرتیکهٔ شیطان زادهٔ حرامی دختر ۵ سالهٔ داداش ام را کرده، حالا من بروم ازش کمک بخواهم!؟»

«نه! تو که شوهر نکردی، طلاق هم نگرفتی دادگاه هم که تا حالا نرفتی، نمیدانی چه بل بشو ئیست انجاها! مخصوصا برای یک زن تنها. کسی مانند پسرخاله حتما بدرد مان می خورد».

«سیگار میکشی؟!»

«اها!.. بهمن‌کتابی میکشم این روزها، ارزان تر از بقیهٔ سیگار هاست بجز تیر که فقط مال پیرمرد هاست»

سیگاری روشن کرد و پک محکمی به ان زد؛ سرش را گرمِ دیدن کاتالوگ کاغذ دیواری کرد و دیگر به حرف های شریخا توجه نکرد.

دل اش می خواست فرانسه یاد بگیرد، فیلم بسازد، تابلوی رافائل بخرد و به دیوار بیاویزد.

شریخا هنوز داشت دربارهٔ دادگاه طلاق شوهر قبلی اش، وراجی می کرد!

ساعت به سه و نیم شب نزدیک می شد.

وقت قهوه خوردن شان شده بود.