خفاندر

شاید بشود یک شان را بواسطه گرفت! این را اقای قمجم گفت.

بعد هم پیراهن اش را کرد توی شلوار گشاد و چروکیده اش.

فکجن که فکر می کرد کی؟! گفت از ما ادم پیدا نمی کنید برای این کارها تان! قمجم جان.

بعد همه از حیاط خانه بیرون رفتند، روی گل حیاط لگد کردند، در ان فرو رفتند و بدر امدند و دوباره و چندباره تا در نهایت به دروازه رسیدند

یکی شان قفل دروازه را باز کرد و دیگران به دنبال اش.

فکجن هنوز با خود اش و تنهایی اش در فکر بود که چه کسی را می شود در این دوران قار آش میشان بواسطهٔ اشتی کنان گرفت!

هیچ کس بخاطر اش نیامد. رفت و یک لیوان بلند چائي پیر برای خودش از قوری مادر اش ریخت و مشغول هورت کشیدن از لبهٔ لیوان شد، تا دیرتر به ته برسد و بیشتر بفکر اش بیاندازد.

فکجن کلاغ سیاهی می‌خواست باشد و از کسان و نا کسان دزدی کند و به هیچ کسی باج ندهد، دل اش می‌خواست اما زمانه بخواستهٔ دل او نمی چرخید شاید اصلا زمانه ثابت بود شاید زمین تخت بود.

لیوان چائي اش به نیمه رسید که دروازه صدا کرد! نفراتی با تکه سنگ محکم به اهن زنگ‌زدهٔ خانه فکجن می کوبیدند.

مادر از ایوان فرود امد و در گل فرو رفت و بدر امد تا به دروازه رسید و ان را برایشان باز کرد. گفت پسر کی ئی؟! توله سگ ما همه خواب بودیم فکجن جان من هم در اتاق درس و بحث می کند.

پسران جوانی که پشت دروازه ایستاده بود از مادر معذرت خواهی کردند و با ناراحتی خبر مرگ تنتن را به او دادند.

مادر غش کرد و به ارامی روی گل حیاط افتاد، موی سفید اش تارتاری در گل بود مانند رشته هایی میان آش ترش چارشنبه سوری بود.

فکجن امد، مادر را گرفت و برد روی فرش ایوان پخش و پلا کرد.

مادر مرده بود.

فکجن لحظه‌یی فکر کرد: واسطه ئی هنوز پیدا نکرده ایم.

حالام که خبر مرگ تنتن را اورده بودند! دنیا داشت خراب می‌شد.

شاید هم شده بود.

چند ساعتی گذشت و قمجم امد و گفت یکی را بواسطه گرفتیم و اشتی کردیم خودت را نگران نکن جای تنتن را هم یکی از پسران ام میگیرد.