خفاندر

نقش خاتم، به انگشتر ئی داشت؛

ارزِمون، «قصهٔ رنگ‌پریده».

داشت چرکین، دو چشم سیاهی، همچنان جامه های دریده؛ کو به تن کرده بود هر زمستان. یاد آن روزگاران به شادی، کاو ز سرهای یاران سری داشت!

ارزِمون،

قصهٔ دیگری داشت.