خفاندر

می خوابم و بزور کسی مرا از خواب شیرین ام بدر می آورد. روی دفتر حساب شمارهٔ ۲۲ خط‌خط کاری شده بود، انگاری که روی آن شماره، برای کسی نقشه ای کشیده بودند و ناخوداگاهی شان با خودکار،

به این ور و آن ور می رفته بوده و سیاه کاری کرده بوده. به ژرفائي‌ در خیال خود اش گفتم «خوش تان می آید؟!»

«هان؟!.. از چی» بعد پا شد.

«از طراحی!»

گفت «نه» و بعد نشست. هنوز از نیمه شب دو ساعت ئی عقب ایم!

«ما که عادت داریم، شما هم خواب تان نمی برد؟!»

«نه همیشه، اما در خواب خوشی بودم!.. یک پاکت بهمن کتابی لطفا، رسید هم نمی خواهم»

دو چشم سیاه اش، لحظاتی قفسهٔ سیگار ها را زیر و رو کرد.

پول اش را دادم. کارت ام را پس گرفتم سیگاری اتش زدم و حالا به خانه برگشتم.