مرده ایم هرروز و بیدار ایم و خاموش ایم و در خواب ایم بدست کپه ئی از کشت کاران در گل ایم. لا بلائي در میان ریشه های استخوان خوار درختان ایم.
خزه شاید پوشیده مان باشد، کاندر آن آبِ لجنِ مرداب گندیده، خرید آریم شاید، می فروش ایم یا که فلس ماهیِ دریائي بازار را، چون میّت پوسیده یا چون اشک شوریده از چشمان خالی مان می خراشیم.
مرگ شاید می سُرد با درد، آمیخته با چهر ست به روی تپه ی لب های خشکیده، کند آن ئی درنگ و می چکد ارام، قطره ئی ز ابری، سیه پالوده، باریده درون چاکِ سرخِ خاک و خاموشی به ارمان از برای مردگان ئی برده در برزخ،
نِی رَسَد تا لحظهئی بر سر زمین اش ناله ی «آوخ!» لابلای ریشه هائیم، میوه ای هستیم فردا، شاید انگوری به بطن بچهی نُه ساله ئی، در روده اش، هاضم!
مرده ایم هرروز و بیدار ایم و خاموش ایم و در خواب ایم، بدست کپه ئی از کشت کاران در گل ایم انشا! نهالی در فرو دست ایم، لیک حالا ما نه انسان ایم نه از آن ایم حتی و نه از این. لابلائي نورِ خورشید زمستان می سُرد پایین، می شود امحا. می شوم غمگین. ترس از ان روزی که افرود اید او، استارهٔ روجایِ سنگ ئی بر سر خواب گلالود زمین.